این وبلاگ شامل تجربیات من در امداد کوهستان و دانسته هایم در زمینه پزشکی کوهستان است .امیدوارم بتوانم گامی هرچند کوجک در کوهنوردی ایمن همنوردانم بردارم. دکتر فرید عباسی دزفولی
در کشوری که ادعای مدیریت جهانی دارد هر ۲۵ دقیقه یک نفر بر اثر تصادف کشته می شود تا سالی نزدیک به ۴۰ هزار نفر از فرزندان این مرز و بوم قربانی ماشین های نا ایمن - جاده های غیر استاندارد - امداد و نجات بی متولی و... بشوند. به راستی کسانی که جان انسانها را فدای پول قدرت و بی کفایتی خود می کنند چه جوابی برای فردای قیامت خود دارند؟ گرامی باد یاد و خاطره همنورد عزیزمان مینا صفایی که در حادثه رانندگی ما ر ا تنها گذاشت.
سرمازدگی (هیپوترمیا = کاهش دمای عمومی بدن=فرودمایی) کماکان به عنوان یکی از مهم ترین عوامل مرگ و میر کوهنوردان مطرح است و در بیشتر حوادث نیز به عنوان عامل فرعی تاثیر گذار می باشد. در چند ماهی که گذشت علی رغم اینکه در فصل صعودهای زمستانه نبودیم ولی باز شاهد آسیب دیدن همنوردانمان در اثر هیپوترمیا بودیم که مهمترین آنها مرگ کوهنوردان هرمزگانی در دماوند بود. متن زیر برگرفته از سایت همطناب است با تشکر و سپاس فراوان از خانم سارا عدالتیان بابت تهیه و ارسال این مطلب.توجه شما را به این مطلب با مقدمه ایشان جلب می کنم.
با سلام با سپاس از اظهار لطفی که به بنده و سایت همطناب داشتید، این مقاله را حضورتان ارسال می کنم. با توجه به آنکه هدف من، شما و خیلی از کوهنوردانی که اقدام به کار علمی در زمینه کوهنوردی می کنند، ارتقا این ورزش همراه با کاهش حوادث می باشد، لازم است که کوهنوردان در جریان بررسی حوادث بطور علمی و از راه صحیح قرار گیرند. از آنجا که فصل صعود علم کوه و بخصوص دیواره آغاز شده است و نیز با توجه تغییرات شدید آب و هوایی که امسال شاهد آن هستیم و توجه به این مسئله که سنگنوردان کمتر سرمازدگی را جدی می گیرند، امیدوارم این مقاله هشداری جدی باشد برای سنگنوردانی که قصد صعود دیواره های بلند را در ارتفاعات دارند. با سپاس - سارا عدالتیان
طوفان، شکست در بازگشت، پوشاک ناکافی
10 و 11 نوامبر 2007Tuolumne Meadows ، نزدیک قله Cathedral
حادثه:
در روز شنبه 10 نوامبر، پیتر نابل (44) و من، اسکات بری (37)جهت صعود Buttress جنوب شرقی (پنج یا شش طول با درجه سختی 5.6) به قله Cathedral عازم شدیم.
من چندین سال بود که قله های مختلف را صعود می کردم و مسیرهای کلاسیک بالاتر از 5.9 را سرطناب می زدم. بهترین دوست من، پیتر، بمدت دو سال بود که این کار را انجام می داد. ما این قله را قبلا صعود نکرده بودیم، اما روی مسیر کاملا تحقیق کرده و می دانستیم که این مسیر در حد توانایی های فنی ما است.
همچنین می دانستیم که فصل طوفان است، اما پیش بینی های هواشناسی، عصر پنجشنبه و صبح جمعه خبر از روزهایی آفتابی برای روز شنبه و ابری، بدون بارندگی چشمگیری در روز یکشنبه را می داد. تا اینکه شب جمعه با ماشین به Tuolumne Meadows رفتیم.
مشکلی که در ساعت تلفن همراهمان ایجاد شد، ما را دو ساعت از برنامه زمانی حرکت یعنی 06:30 عقب انداخت. روزها کوتاه بودند اما ما نگران این مساله نبودیم چون قصد داشتیم به هرحال در تاریکی بعداز ظهر آنروز بسمت پایین برگردیم و حتی در صورت نیاز چند طول مسیر را توسط هدلامپ فرود آییم، کاری که پیش از این عمدا انجام داده بودیم.
هنگامیکه در آغاز مسیر خود را آماده می کردیم، یک رنجر جهت گپی کوتاه توقف کرد. اما بفکرمان نرسید که از او در مورد وضعیت آب و هوای آنروز بپرسیم. بهر حال ممکن بود اهمیت زیادی نداشته باشد. ما تصور می کردیم که می توانیم احتمالا پیش از هر طوفانی {از منطقه } خارج شویم و احساس کردیم که در صورتیکه با یکی از طوفانها برخورد کنیم، آماده و مجهز هستیم.
یک راک دوبل حمایت، 60 متر طناب صعود، 60 متر طناب 8mm ، ابزار صعود (بالا رونده)، کلاه کاسک و هد لامپ بهمراه بردیم. پیتر شلواری از جنس مواد سبک و سوئیشرت پشمی پوشید. من شلوار کتانی ضخیم و تی شرت کتان پوشیدم. ما هر دو ژاکتهایی با پوشش سبک مقاوم در برابر آب و باد داشتیم، که در طوفانهای آلپی خوب عمل می کرد. اگر اینجا دچار طوفان می شدیم، حداقل بالاتنه مان ممکن بود خشک بماند و تنها پاهایمان در معرض سرما قرار می گرفت. لباسهای مناسب بارش های سنگین را در ماشین بجا گذاشتیم، در طی 12 سال این اولین باری بود که این کار را در Sierra انجام می دادم. بهر حال کل مسیر از محل شروع صعود تا جاده و پای ماشین 2.5 مایل بود. چه چیزی ممکن بود اتفاق بیافتد که حداقل یکی از ما را از رفتن برای آوردن کمک بازبدارد؟
صعود از مسیر جاده ای سنگنوردان Budd Creek را در ساعت 08:30 شروع کردیم و اواخر صبح پای مسیر صعود رسیدیم. در میان چندین گزینه مختلف ، مسیر استاندارد سمت چپ را برگزیدیم.
قصد ما این بود که کوله ها را به انتهای طناب 8mm بسته و بالا بکشیم، اما مسیر بسیار خسته کننده و کم شیب تر از آن بود که بتوانیم بارها را معلق نگه داریم. از آنجا که نمی خواستیم بارها را در تمام روز حمل کنیم و از طرفی می خواستیم آنها را از موش خرمایی های کوهی دور نگه داریم، بارها را در طاقچه ای 100 فوت بالاتر از طول اول باقی گذاشتیم. این مسیری با درجه پنج پایین بود و ما براحتی می توانستیم مجددا آنها را در حین فرود بدست آوریم. کفشهای کوهپیمایی، جورابهای پشمی سنگین، فندک، آب و غذای اضافه را با کوله ها باقی گذاشتیم. ژاکت خودم را در کوله حمله ای (یک روزه) که پیتر در حین صعود آنرا به بالا حمل می کرد جای دادم.
روز زیبایی بود .آفتابی با ابرهایی در ارتفاع بالا، گرم و آرام. و ما کل مسیر را با پیراهن های آستین دار صعود کردیم. صعود راحت و بسیار مفرح بود، بگونه ای که پیتر دو بار پایین رفت و طول سوم که یک مسیر تنوره ای بود را تکرار کرد.
قصد نداشتیم که زمان را بشدت پیگیری کنیم و هیچکدام از ما هم ساعت با خودمان نیاورده بودیم. امیدوار بودیم که زمان را با تلفنمان تخمین می زنیم، اما اوخر بعد از ظهر، با یک طول بلند باقیمانده از مسیر متوجه شدیم که ساعت تلفن هنوز چند ساعت عقب است. عاقبت باد کمی شروع بوزیدن کرد، البته بندرت.
مساله جدیتر اینکه، آسمان جنوب و شمال تیره تر می شد. رشته های تاریکتری از ابرها بدور قله می رسیدند و در زیر لایه بالاتر بر فراز Meadows می رفتند. سمت شرق تصویر عالی ای داشت، بهمراه کمی باران –چه برسد به طوفان– که رسیدنش به ما بعید بنظر می رسید. هنگامیکه خورشید پشت کوه رفت، تنها در مورد زمان نگران بودیم، و بهیچ وجه نگرانی ای در مورد هوا نداشتیم. از آنجایی که بازگشت برای ما در این نقطه مساله ای نبود، در مورد اینکه آنرا روز فرض کنیم بحث کردیم و تصمیم مان بر آن شد که در صورتیکه کمی به خود فشار آوریم می توانیم مسیر را در آن روز تمام کنیم. هرچند، من تشخیص دادم که خود را مقید کنیم که بیشتر از آنچه از قبل قصد داشتیم، در تاریکی فرود بیاییم.
نمای طوفان قریب الوقوع از اواسط جبهه، عکس توسط اسکات بری
هنگامیکه به بیس بلوکهای قله رسیدم، ابر سیاه متراکم عظیمی را در غرب مشاهده کردم، که تا کنون توسط قله از دیدمان پنهان مانده بود. باد شدید بود و از تمام جهات می وزید، چون buttress دیگر نمی توانست بیشتر مرا حفاظت کند. پیتر بسرعت بالا آمد و با علم بر اینکه ما ممکن نیست پیش از آنکه طوفان بما برخورد کند پایین باشیم، گزینه هایمان را مورد بررسی قرار دادیم.
می توانستیم از یال قله بسمت مسیر درجه چهارم معمولی بگذریم، روی جبهه غربی فرود آییم، سپس شیبهای درجه سه اطراف جبهه شمالی قله را تا بیس (کف) مسیر پایین برویم. در مورد این فرود آگاهی داشتیم اما نمی توانستیم از موقعیتی که الان در آن بودیم آنرا ببینیم، و فکر نمی کردیم که زمانی جهت عبور از یال و برآورد آن داشته باشیم. گذشته از این، یک فرود درجه پنجم برایمان راحت تر بود تا فرود درجه چهار با طولی ناشناخته در تاریکی، آن هم روی جبهه ای که بیشتر در معرض باد بود و کنار قله که در جهت مخالف کوله هایمان قرار داشت.
نقشه اصلی ما این بود که هنگامیکه مسیر صعود را فرود آمدیم، بارها را دوباره برداریم، اما اکنون احساس کردیم که ممکن است در فرود کاملا در معرض باد قرار بگیریم. در عوض تصمیم گرفتیم که جبهه ای را که درست در سمت چپ مسیر صعود قرار داشت، فرود آییم. می توانستیم چندین طاقچه را ببینیم که موقعیت خوبی داشتند، و می توانستیم در آن شرایطی که در تاریکی شب مجبور به فرود بودیم، به ما امکان فرودهای کوتاهتر و ایمن تری را می دادند. همچنین جهت جنوبی این جبهه ممکن بود بهتر بتواند ما را در برابر باد محافظت کند. شبیه صعود، این جبهه نیز حالت شکسته داشت و خطر آویزان بودن طناب را نیز بدنبال داشت. بخاطر شکل مخروطی buttress اینطور بنظرمان رسید که می توانیم چند صد متر در سمت چپ کوله هایمان به سطح زمین برسیم.
در این زمان من ژاکتم را پوشیده بودم. پیتر بطور غیر قابل توضیحی ژاکتش را در کوله اش، 5 طول پایینتر، جاگذاشته بود و فقط با یک سوئیشرت پشمی بود. هیچکدام از ما کلاه یا دستکش گرم نداشتیم.
طنابها در اولین فرود لاخ شد و با هیچ تلاشی هم آزاد نشد. می خواستیم که از طوفان جلوتر باشیم و تصمیم گرفتیم که فرودهای کوتاهی داشته باشیم، بنابراین برای صرف جویی در زمان نصف راه را تا بالای کارگاه صعود کرده و هر دو رشته را بریدیم. 120 فوت طناب صعود و بیشتر طناب 8mm برایمان باقی مانده بود.
فرودهای کوتاه را جهت کنترل بهتر طناب انتخاب کردیم، برای همین پیتر طناب 8mm را حلقه کرد و آنرا پشتش انداخت. از اینجا به بعد ما طناب را از وسطش در کارگاه می انداختیم و هر کدام روی یک رشته فرود می آمدیم.
پهلو به پهلو بودن مفید بود. می توانستیم صدای یکدیگر را با وجود باد بشنویم و مشکلات فرود را حل کنیم. توسط ضامن های خود قفل شونده ای (پروسیک) بین صندلی مان و طناب و با تمام ایمنی ای که می توانستیم فرود آمدیم. هر فرود بین 40-60 فوت (۱۲ تا ۱۸ متر) بود.
خورشید غروب کرد و ما هدلامپهایمان را در فرود دوم روشن کردیم. در این نقطه تلفن همراهمان زنگ خورد. دوستمان مایکل بود. پیتر به او گفت که ما داریم فرود می آییم و احتمالا یکشنبه به خانه برگشتیم. در آن لحظه احساس نیاز به کمک نمی کردیم و از این سرویس دهی خوب تلفن غافلگیر شدیم. بعداً، هنگامیکه بسیار درمانده بودیم، نتوانستیم سیگنالی دریافت کنیم.
در آن زمان مسیر کاملا تاریک بود. دما افت کرده و بارش برف آغاز شده بود و باد همه چیز را از جا می کند. سه طول بعد ما در تند باد شدیدی بودیم که از انتهای طناب به بالا می وزید، و برف به تگرگ تبدیل شد و کلاه کاسک و ابزار و لباسهایمان پوشیده از یخ شدند. آب بسیار سرد از طناب سرازیر بود و دستهایمان را خیس می کرد و شدیدا می لرزیدیم. هیچ شکاف یا برجستگی نبود که درونش مخفی شویم. از اینکه بلوز زیر ژاکتم هنوز خشک بود، غافلگیر شدم، اما پاها و شلوار کتانم بسرعت خیس شد و در همان شکل ماند. پیتر بدون ژاکت از سر تا پا خیس شد. نورهایمان را جهت بازدید و بررسی مسیر یکی می کردیم، اما تگرگ عینکم را پوشانده بود و مه میدان دید را به 15 فوت ( ۴.۵ متر )کاهش داده بود.
با گذشت زمان، شرایط من بطرز خطرناکی وخیم تر می شد: بسرعت کلمات را ادعا می کردم. بینایی ام برای مدت کوتاهی تیره و تار شد. ده دقیقه زمان صرف کردم تا ابزار خود قفل شونده ام را نصب کنم، کاری که در شرایط عادی 30 ثانیه زمان می برد. 5 دقیقه دنبال یک کارابین گشتم، در حالیکه تعداد زیادی به صندلی ام وصل بود. هنگامیکه شروع به یکی از فرودها کردیم، جهت تنظیم کارگاه ایستادم، سپس طناب را در حالیکه کاملا جدای از کارگاه بود، رها کردم و همان لحظه که می خواستم فرود بیاییم متوجه اشتباهم شدم.
پیتر در انجام کارهای سختی که مرا گیج کرده بود، قوی تر بنظر می رسید؛ و من از او خواستم که تمام آنچه را من انجام دادم چک کند. برای اولین بار به این فکر کردم که تا ساعتی دیگر ما به دردسر واقعی بر خواهیم خورد.
در یک نقطه متوجه شدم که طناب 8mm دیگر در پشت پیتر نیست و بیک نوعی جدا شده بود و امکان فرود طولانی دو رشته ای را از ما گرفته بود، در صورت از دست دادن باقی مانده طناب صعودمان دیگر طناب ذخیره ای نداشتیم.
می دانستیم که شیب دیواره در زیرمان زیاد می شود و نگران معلق شدن روی طناب بودیم و اینکه در شرایط معلق دنبال کارگاه بگردیم. بنابراین از فرود عمودی اجتناب کردیم و سراشیبی ها و شکافها را که بسمت پایین سرازیر و به راست تراورس می کرد، دنبال کردیم. با اینحال ناچار بودیم حداقل یکبار دیگر برای آزاد کردن طنابمان صعود کنیم. جایی در میانه مسیر پیتر روی تخته سنگ لغزید و بسمت کنج تاب خورد. ضربه وارده لامپش را –که از مدلهای دو تکه بود-از تسمه اش جدا کرد و آنرا به پایین صخره و خارج از دید ما پرتاب نمود.
جهت برقراری کارگاه از ابزار استفاده می کردیم و بدون آنکه به قیمتشان فکر کنیم، آنها را دوبله کار می گذاشتیم. در فرود 14 یا 15ام خود را روی تخته سنگی یافتیم که هیچ شکافی در آن بچشم نمی خورد. در آنجا مجبور بودیم به یک فرند کوچک بتنهایی اعتماد کنیم. هنگامیکه از آن فرود می آمدیم، فکر کردیم که که می توانیم انتهای طناب را که روی برفهای زیر ما افتاده ببینیم، و امیدوار بودیم که حداقل آنجا سطح زمین است، نه فقط یک طاقچه دیگر. در نیمه راه بسمت پایین کارگاه کنده شد. ما بناگاه غلت خوردیم و شروع به چرخیدن کردیم و می دانستیم که اگر این آخرین فرود نباشد، قطعا آخرین فرود برای ما خواهد بود. 15 فوت پایین تر در برفاب و گل و شل ایستادیم. اطرافمان را درختان پوشیده از برف فراگرفته بود. ما پایین بودیم. بلند شدیم و دریافتیم که آسیبی ندیده ایم و کلی خندیدیم. حدس می زدم که نیمه شب است، اما می توانست دیرتر باشد. دیواره سطحی بود از یخ و باد و تگرگی که با قدرت همیشه ادامه داشت. بدست آوردن ابزارهای حیاتی که در کوله هایمان بود، 100 فوت بالاتر و کی می دانست چقدر دورتر از مسیر شرق، خارج از سوال بود، حتی اگر می توانستیم مسیر را در تاریکی تشخیص دهیم.
مجبور بودیم با کتانی سنگنوردی مان، با کف صاف پیاده روی کنیم، بدون ژاکت برای پیتر و راهی برای روشن کردن آتش.
دو هدف داشتیم. اول دستیابی به درختان انبوه تر در مسیر آب که محافظت بیشتری را در برابر باد از ما داشته باشد.. دوم، دنبال نمودن مسیر آب بسمت پایین تپه و شمال بسمت جاده.
گم شدن در این توپوگرافی ساده غیرممکن بود، حتی در تاریکی، اما هر علامتی از مسیر حرکت توسط سه یا چهار اینچ برف محو شده بود. مساله ای نبود –موازات نهر به امتداد اصلی و سپس به جاده برخورد می کرد. فقط نباید می ایستادیم. ابزارمان را چال کردیم.
با وجود سراشیبی ملایم، دامنه شیب سنگلاخی بسیار یخی بود طوریکه هر حرکتی ما را بسمت پایین می غلتاند. شبیه خرچنگ ها، توی جنگل و روی تخته سنگها، چهار دست و پا راه می رفتیم.
بمحض اینکه به درختها رسیدیم، هر دویمان مجدد افتادیم، اما اینبار متفاوت بود. ما حداقل 16 ساعت بود که بدون توقف داشتیم می رفتیم، بشدت خسته بودیم، دچار کم آبی (دهیدراسیون) شده بودیم، و پاهایمان –نه فقط انگشتان دست و پا- از سرما بی حس بودند و ماهیچه ها با اشکال کار می کرد. بسختی بسیار زیاد بلند شدیم تا سعی کنیم بهم کمک کنیم، و هر دو مجدد سرنگون شدیم. دو مایل راه تا آن نقطه داشتیم، با پاهایی که حس می کردیم چوب شده است. کنده درختی که صبح از رویش می پریدیم، اکنون برای عبور از آن نیاز بود که هردویمان برای عبور از دستها و زانوانمان کمک بگیریم. ما در جستجوی هر نوع شکست- باد بودیم، اما هیچ نبود، همچنان به راه رفتن و افتادن در طول نهر ادامه دادیم.
در حالیکه بهنگام فرود، پیتر بهتر از من مانده بود، اکنون بسرعت رو به وخامت می رفت و من در حال پیشی گرفتن از او بودم. او بیشتر زمین می خورد و بمدت طولانی تری روی زمین می ماند. من هنوز نصف زمان را روی پاهایم بودم و با خودم فکر می کردم که یک نفر از ما باید این کار را انجام دهد حتی اگر یکی بماند. سعی کردم در راه رفتن به او کمک کنم، لیکن فاقد قدرتی جهت حمایت او یا حتی گرفتن لباسش بودم. سرانجام او حقیقتا شروع به سینه خیز رفتن کرد چون این راه راحت تری محسوب می شد.
تمام شب لحن گفتار پیتر منطقی بود، حتی جوک می گفت، اما پس از آن با صدایی آرام گفت: «ممکنه بتونیم یه چیزایی رو از اون فروشگاه اونجا بگیریم» من به او هشدار دادم که دچار توهم شده و ترغیبش کردم که با آن مبارزه کند. کمی جلو آمده بودیم، در جاییکه او بروی پشتش غلتید.
فریاد زدم: «پیتر، تو باید بیدار بمانی، وگرنه می میری!» او گفت: «همه چیز خوبه!» اما بسمت دستها و زانوانش غلتید و دوباره به حرکت ادامه داد. سپس گفت: «این آدمهای اطراف ما کین؟» من جواب دادم:«دوستانمون هستن». الان مطمئن بودم که هیچ کدوم از ما نمی توانیم خود را به ماشین برسانیم. و پیتر گفت پس همه چیز خوبه؟ وقتی پرسید:«اون نور روشن اونجا چیه؟» هنگامیکه چرخیدم تا ببینم، به پشت افتاد و از حال رفت و یکبار تکان خورد. صدای خرخر مانندی از گلویش آمد، سپس بی حرکت شد. اسمش را صدا زدم و تکانش دادم.
نمی توانستم نبضش را چک کنم، چون ساعتها بود که قادر نبودم دستهایم را حس کنم. سعی کردم به تنفسش گوش دهم، اما بشدت می لرزیدم. بمدت 15 دقیقه CPR را، که از دوران پیشاهنگی بخاطر داشتم، اجرا کردم.
نهایتا تشخیص دادم که اگر پیتر فوت نکرده باشد، ممکن است بزودی بمیرد و من کار بیشتری نمی توانستم انجام دهم. بسختی ایستاده بودم. احساس می کردم شانس زنده ماندن برای خود من هم خیلی ضعیف است. اما اگر می خواستم زنده بمانم، باید آنجا را ترک می کردم. همچنین فکر کردم –فکری که واقعا به آن اعتقاد نداشتم_ اگر می رفتم، ممکن بود شانسی برای پیتر باشد. تلفن و کلیدهای ماشین را از جیبش برداشتم.
هنگامیکه آنجا را ترک کردم متوجه نور ضعیفی از تنه درختی، 30 فوت(۹ متر) دورتر شدم و تشخیص دادم که سپیده دم است. ما ساعتها را روی دستها و زانوانمان سپری کرده بودیم. هوا روشن تر شد و گرمتر از زمانی که فرود آمدیم. بمدت طولانی روی پاهایم ایستاده بودم، و سرانجام مسیر مالرو را در زیر برف پیدا کردم. با اینحال یک و نیم مایل نهایی پس از ترک پیتر، سخت ترین چالش فیزیکی بود که تاکنون با آن مواجه شده بودم. وقتی که نهایتا به امتداد اصلی برخوردم، فهمیدم که می توانم از پسش بربیایم. بطور باور نکردنی تشنه بودم. مستقیما سراغ آب و غذای داخل جعبه خرسمان و سپس بسمت ماشین رفتم. در آن لحظه صدای کامیونی را که نزدیک می شد شنیدم، یک رنجر بود. برایش دست تکان دادم که بایستد.
یک تیم از سرویس پارک دور هم جمع شده و فورا از روی جاپاهای من بدنبال پیتر رفتند. اما آنزمان خیلی دیر شده بود. کالبد شکافی که بعدا انجام شد نشان داد که مرگ در اثر هیپوترمی (افت دمای عمومی بدن) بوده است.
بعد از شش ماه حس به انگشتهای دست و پام برگشت و درد تیر کشنده دستهام از بین رفت. نکته باعث تعجب دیگر تاثیر مشخص اما موقتی بر روی سمت چپ مغزم بود. مشکل در محاسبات معمولی، اسامی دوستان و خانواده و حافظه کوتاه مدت. می توانستم حس کنم که همکارانم بیصبرانه منتظرند که افکارم شکل بگیرد.
منبع:تهیه مطلب توسط Scott Berry
آنالیز (تجزیه و تحلیل):
دلیل اولیه این تراژدی لباس ناکافی جهت قرار گرفتن کامل و بمدت مدید در معرض طوفان بود.
این ممکن است واضح بنظر آید، اما در شماره قبلی ANAM و سایر مقالات کوهنوردی پر از موارد مشابه است –شامل حادثه قریب الوقوع در Cathedral Peak . که شامل مبتدی ها و باتجربه ها و هزاران حادثه غیر محتمل است. چیزهایی که در کوهستان رخ می دهد، حتی در صعودهای ساده _یک پیش بینی هوایی نادرست، یک شروع دیر هنگام، یک لاخ شدن طناب، یک سقوط ابزار فرود ، یا یک مچ پای شکسته در روی مسیر. در هر موقعیتی، این وقایع در برابر بی حرکت نشستن و کاملا در معرض شرایط آب و هوایی قرار گرفتن در درجه دوم قرار دارد.
در مورد اسکات و پیتر، آنها با حداقل تجهیزات و نداشتن کلاه و دستکش گرم و شلوار بارانی و پشمی، شروع کردند. سپس از ابزار حیاتیشان که حملش می کردند، جدا شدند _ژاکت پیتر، کفش های کوهپیمایی، وسیله آتشزا_ و آنها را در جاییکه بالقوه غیر قابل دسترس بود، باقی گذاشتند. [صعود آلپی بدین معنی است که ابزار روی پشتتان حمل شود. چنانچه یک طوفان صاعقه ای بر فراز شما قرار بگیرد، نشستن در آنجا گزینه صحیحی نیست. هر چقدر تندتر که می توانید باید فرود بیایید.]
فاکتورهای ثانویه:
پیش بینی وضع هوا: سرویس های پیش بینی هواشناسی در صبح های جمعه و شنبه 20-50% احتمال بارش برف در شنبه شب و صبح یکشنبه را می داد. پیش بینی وضعیت آب و هوا توسط شماره 24/7 در پارک قابل دسترس است.
شروع دیر هنگام: این موضوع مهمی نیست در صورتیکه شما، با برنامه ای برای فرود و ابزار حیاتی، برای کوهپیمایی در شب آماده باشید. اما اگر هرکدام از جزییات غیر محتمل را با هم جمع کنید، ریسک کارتان افزایش می یابد.
مسافت کوتاه تا جاده: دوردستی باید توسط زمان سنجیده شود، نه فاصله. و حتی ممکن است در شرایطی که ماشین در میدان دیدتان باشد، شما در مشکل جدی باشید. شما باید بر اساس زمان برنامه ریزی کنید.
غافلگیری آب و هوا: مخفی شدن طوفان پشت کوهستان، یکی از حیله های ما در طبیعت است.
نقشه فرود: با مفروض بودن موقعیت تجهیزات حیاتی شان، بازگشت از همان مسیر بهترین انتخاب بود، و در فهم آن، اسکات در اولین نگاه اجمالی به طوفان باید بسمت پیتر برمی گشت و فرود می رفت. بعنوان شق دیگر، فرود درجه چهار سریعترین راه رهایی بود که آنها را در عرض چند ساعت به مبدا صعود می رساند. اما اسکات و پیتر در مواجه با چنین شرایطی اعتماد بنفس کافی را نداشتند.
برخی از اجزای بحرانی یک برنامه فرود از این قبیل اند: 1) سستی از معیارهای بازگشت. برای مثال، ابرهای تیره و زمان بازگشت 2)یک طرح برای هر نقطه روی مسیر و 3) احتیاط بهنگام تغییر برنامه. اسکات و پیتر بی ملاحظه نبودند، اما با اتکا به داشتن تجربه در صعود تعداد کمی از مسیرهای تکنیکی آلپی، در تشخیص اینکه چگونه شرایط می تواند بسرعت تغییر کند، تجربه کافی را نداشتند. علاوه بر آن، خیلی دیر هنگام صعود کرده بودند _از زاویه خورشید که در عکسشان دیده می شود، واضح است_ آنها مطمئن بودند که در شب فرود می آیند.
تاکتیک فرود: اینکه شما نصف طنابتان را زمانیکه می توانید آنرا مجدد و براحتی بدست بیاورید، پشت سر جابگذارید، یک استراتژی پرمخاطره است. فرودهای کوتاه ممکن است خطر لاخ شدن طناب را کم کند، بخصوص در بادی که اسکات و پیتر با آن مواجه شده بودند، اما تعداد دفعات فرود و کارگاه های بیشتری مورد نیاز بود. اگر آنها فرود را بر روی باقیمانده هر دو طنابشان انتخاب کرده بودند، پس می توانستند تعداد فرود هایشان را به نصف کاهش دهند.
از دست دادن هد لامپ: بهترین راه برای حمل باتریهای اضافی، حمل آن درون یک هدلامپ LED اضافی است.
جهت یابی در طوفان: پس از حادثه، رنجرها مسیرهای صعود و فرود اسکات و پیتر را صعود کردند و تمام جزییات را ثبت و کوله و کارگاههای فرودشان را پیدا کردند.بدلیل اینکه آنها مجبور شده بودند بسمت راست فرود بیایند، در شرایط دید محدود، اسکات و پیتر با مسیر اصلی صعودشان در بالای اولین مسیر، یکی شده بودند. با وجود اینکه فکر می کردند صدها فوت بسمت چپ رفته اند. در یک چرخش سرنوشت، که مختص تمام فجایاست، یک مسیر کمی متفاوت را صعود کرده بودند که از کنار آن کارگاه بخصوص گذشته بود، بنابراین همچنان که فرود می آمدند، متوجه کوله هایشان که در 30 فوتی آنها بود، نشده بودند.
منبع: مجید ثابت زاده، عضو تیم جستجو و نجات پارک ملی یوسه میتی YOSAR